ذبيح الله صفا
819
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
محضر فخر الدين سماكى نيز برخوردار بودند . در روز روشن آمده است كه قاضى نور مدتى در عهد شاه تهماسب از ملازمان مسيب خان تكلو « 1 » بود و سپس
--> اصفهانيان آنان را تركه مىخواندند و اين عنوان براى همهء اهل آن خاندان باقى ماند . وى از عالمان دينى مشهور عهد خود بود . از سال 967 در قزوين مستقر و قاضى عكسر دربار صفوى و سپس چندگاهى در دوران شاه اسمعيل ثانى قاضى اصفهان بود و در عهد سلطان محمد خدابنده پادشاه بقزوين رفت و منصب قضاى عسكر را با سمت تدريس بازيافت و سرانجام بنابر آنچه اسكندر بيك منشى در عالم آراى عباسى آورده است در نزديكى رى بدرود حيات گفت ( 991 ه ) . خواجه افضل شاعرى خوشقريحه بود و اين رباعيها را امين رازى ( هفت اقليم ، ج 2 ، ص 404 - 405 ) ازو نقل كرده است : از محتسب امروز دلى زار گسيخت * كو ريخت شراب و عود در اتار گسيخت زنهار در ميكدهها دربنديد * كآن خر امروز باز افسار گسيخت * مژگان نگشايى ز هم ار نور شوم * ماتم كندت هوس اگر سور شوم دوزخ كنى آرزو اگر حور شوم * با اينهمه نگذارى اگر دور شوم * دشت از مجنون كه لاله مىرويد ازو * ابراز دهقان كه ژاله مىرويد ازو طوبى و بهشت و جوى شيراز زاهد * ماو دلكى كه ناله مىرويد ازو * بازم بسوى ميكده مست آوردى * در خانهء دين من شكست آوردى گه سبحه بدستم دهى و گه زنار * اى عشق مرا نكو بدست آوردى ! ( 1 ) - مسيب خان پسر محمد خان از بزرگان طايفهء تكلو مدتى بيگلربيگى هرات و چندى حاكم تهران و در همهحال از اميران متنفذ عهد شاه تهماسب و شاه اسمعيل دوم و سلطان محمد خدابنده پادشاه بود . شعر مىگفت و در موسيقى مهارت داشت . اين رباعى ازوست : آراسته آمد و چه آراستنى * دل خواست بعشوه و چه دلخواستنى بنشست بمى خوردن و برخاست برقص * هىهى چه نشستنى چه برخاستنى ! ( عالمآراى عباسى صحايف متعدد ؛ آتشكده ، تهران ص 78 ؛ مجمع الفصحا ج 1 ، ص 56 ) .